تبليغاتX
۩ ۝ ۞ تنها ۞ ۝ ۩
 آه

آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .
نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن

 

راستی اینم وبلاگ جدید منه

 

ممنون می شم بهم سر بزنین

 

وبلاک elevan2

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 به همین سادگی باختم !!!!!!

توی این زندگی ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

 از کنار بوم من پر زد و رفت

دلقکی که عشق من برای او

 مثل اون بازی روی صحنه بود

اون منو برای قلبم نمی خواست

او دری تازه به روی من گشود

دلقکی که با تموم گریه ها و خنده هاش

گریه های بی غمش خنده های پرصداش

من یه بازیچه شهرعشق او

او تموم زندگی با تموم بازیهاش

یه بت چینی از اون واسه خود ساخته بودم

اون جوری که دل می گفت

ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم می شد تموم زندگمو

 واسه اون باخته بودم

  

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 غم

 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه

 

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

 

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

                                                                      

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه

 

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

 

ولی راه فراری نیست از این دیوار

 

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

 

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

 

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

 

در این اندوه غربت سرپناهی بود

 

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

 

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

 

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

 

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 خدایااااااااااااا

امشب با تموم دلتنگیم می نویسم از این دنیای نامرد

نمی دونم چی بگم یعنی نمی تونم چیزی بگم

خدایاااااااااااااااا

دارم می میرمممممممممممممممممممممممممم

 تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هیچ وقت هیچی درست نمی شه ؟

به پوچی رسیدم

واسه چی دارم ادامه می دم نمی دونم

ترس از شکست دوباره

ترس از آینده

ترس از حال

ترس  از ...

 خدایا راحتم کنننننننننننن ازت خواهش می کنم

 

 

دریایی از دردم

به ظاهر گر چه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم تیر 1387  |
 ...

غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد

گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد

تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد

تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد

صبور بودم صبور بودم یه کوه پر غرور بودم

توی تاریکی و ظلمت یه روزم پر ز نور بودم

اگر دل را به کس بستم دلم را هدیه کردم من  

بدی دیدم و بخشیدم به بدبینی نپیوستم

غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد

گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد

تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد

تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد

صبور بودم صبور بودم یه کوه پر غرور بودم

توی تاریکی و ظلمت یه روزم پر ز نور بودم

من ار دنیا نترسیدم به عمق غصه خندیدم

چرا آخر خدا را همیشه در کنار دیدم

غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد

گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد

تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد

تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 من موندم و تنهایی ...
من موندم و تنهایی

به نظر شما این خنده دا ر نیست ؟؟؟؟

دوستان عزیزم کسی این حرفو می زنه که هزار تا کلاغ دارن از شلوغی سرش حرف می زنن ولی خود دروغگوش میاد می گه تنهام منم باور می کنم احتمالا تنهاییت مثل تنهایی پارسالت هست

ولی من تنها نیستم تازه دارم معنی زندگی کردن رو می فهمم معنی احترام معنی وفاداری معنی دوست داشتن ...

خیلی خوب شد که این اتفاق ها افتاد از طرف من از اونایی که بهت گفتن یه مدت بی خیال شو تشکر کن و بگو یه دنیا مدیونتونم مرسیییییییییی

دوستان عزیزم ببخشید که نمی تونم به دیدنتون بیام

سر فرصت حتما جبران می کنم

دوستتون دارم

یا حق

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 زندگی جدید

سلام دوستان عزیزم

 خیلی خیلی خوشحالم دیروز روز خوبی واسم بود خیلی خیلی خوب نمی دونم چه طور بگم

خیلی هیجان زده ام .خاطره دیروز رو فراموش نمی کنم بعدا سر فرصت تعریف می کنم

راستی از نظرات زیباتون هم ممنونم

 چیز دیگه که توی (ادامه مطالب ) آه بخونه

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 آه

عشاق گريه مي كنند اما كي مي تونه اشكاشونو ببينه
الكي مي خندند كه بگن شادند اما كي مي تونه تودلشونو بخونه
بي خيال فراموش مي كنند اما كي مي دونه فراموشي يه عشق چه جوريه

می گی تنهایی ولی من غیر از این شنیدم و دیدم . یه چیزی می گم می دونی سرنوشت دوباره تکرار شد ؟؟؟ یادت میاد پارسال ... روز پنجشنبه این بار جمعه بود و همه چیز تموم شد ولی اینو مطمئن باش راهی برای برگشت دوباره نیست پس اگه این بار 4 ماه که خوبه 40 سال هم بگذره دیگه از من خبری نمی شه .

 من هیچ وقت نمی بخشمت و خودت می دونی و خدای خودت .

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 واقعا ...

دستشو گرفت و محکم بغلش کرد. اونم چشماشو بست و خودشو تو بغلش رها کرد و با صدای نفساش که تندتر و تندتر می شد از حال رفت. چند روز بعد پسش زد و رفت دنبال یه عشق تازه!!!

عشق ؟! چه واژه ی غریبی! کی می گه اینا عشقه؟ کی معنی واقعی عشقو می دونه؟؟؟ این عشق هایی که سر کوچه شروع می شه و ته کوچه تموم می شه! کجاش خدایی؟ کی می گه من عاشقم و جونم رو قربون معشوقم می کنم. کی می گه اگه تو با من نمونی من می میرم. هر کی گفته بدون که داره بزرگترین دروغ عمرشو می گه! وقتی باهاش حرف می زنی فکر می کنی که دوست داره اما دریغ که به غیر از تو با عشقای دیگه ای هم حرف می زنه. بعدم یه روز دست رد به سینه ات می ذاره.
یا تو ئی که می گی عاشقی !!!
چرا نگاه های پر عشوه رو دنبال می کنی ؟! مگه تو عاشقش نیستی پس چرا با عشوه ی یکی دیکه از خودت بی خود می شی.
چرا با خنده های یکی دیگه می خندی . اما با چشم گریون عشقت گریه نمی کنی. چرا اونو تو تنگنا می ذاری مبادا چشم غریبه ببینتش اما خودت با هزار غریبه هم کلام می شی!!! چرا تو که عاشقی بی وفایی می کنی ؟ تو دوستش نداری اینو همه می دونن اما می خوای چند روزی باهاش باشی و بعدش هم ...

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 چرا ما همیشه اشتباه می کنیم و درس نمی گیریم ؟؟؟؟؟

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی ست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 آه

 

آره راست می گی

تو از کنایه های مردم می ترسی ولی من از خود تو

می تونی به همه اعلام کنی که چی شد چرا اینجوری شد

( اگه فکر کردی میتونی بری کور خوندی - چیزی که مال منه نمیزارم کس دیگه ای ازم بگیره )

این حرفا کجا رفتن خدا می دونه

واقعا متاسفم

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
 گزارش وقایع انفجار

 گزارش وقايع انفجار (۱)

گزارش نويسي وقايع انفجار حسينيه سيدالشهداء (ع) توسط يكي از اعضاي كادر


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 

حسینه ی سید الشهدا ! به آقامون بگو : دوستانمان به عشق شما آسمانی شدند...
خیابان شهید آقایی ! تو هم دیگر با قدم هایشان متبرک نخواهی شو...
زیلوهای حسینه ! دیگر با اشک های این دوستانمان نمناک نخواهی شو...
شورهای سید ! تو هم دیگر بدون آسمانی ها ، شعوری نخواهی داشت...
مسجد جامع شهدا ! تو هم دیگر صدای آنها را در روزهای اعتکاف نخواهی شنید...

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 بمب گذاری در شیراز

 

 

لینک فیلم لحظه انفجار   

http://rahpouyan.com/

http://youtube.com/watch?v=iR-g61HRO1k&feature=related

 

مصاحبه با حجت الاسلام انجوي نژاد پيرامون بمب گذاري در حسينيه سيد الشهداء   در ادامه مطالب  


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 منتظرتم

 

هر وقت بغض گلوت و گرفت خبرم کن

 قول نمیدم آرومت کنم اما میتونم پا به پات گریه کنم

هر وقت خواستی صدای کسی رو نشنوی خبرم کن

 قول نمیدم که باهات صحبت کنم ولی میتونم کنارت ساکت بشینم

هر وقت خواستی فرار کنی

 قول نمیدم جلو تر بیام ولی پا به پات می دوم

 هر وقت خواستی بری قول نمیدم که منتظرت بمونم

 ولی هر وقت اومدی یه شاخه گل روی قبرم بزار

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 آهم رفت

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت.صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:

دوستت دارم...

 

 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

 

 

ای کسی که مامور دفن من هستی به حرف من گوش کن...

دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند که آرزو داشتم و

به آن نرسیدم...

چشمهایم را باز بگذار تا همه بفهمند که چشم به راه بودم و

به آن نرسیدم...

قالب یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذار تا با اولین طلوع آب شود و

 به جای عزیزی که دوستش دارم بر سر مزارم

گریه کند...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه دهم فروردین 1387  |
 ببار

 

ببار بارون ٬ شاید آروم بگیرم
ببار بارون ٬ منم با تو اسیرم
تک و تنها زیر بارون می شینم
واسه دلتنگی هام ماتم می گیرم
ببار ای آسمون ٬ حرفات ترانه است
توهم مثل منی ٬ گریه ات بهانه است
ببار ای مهربون قلبم شکسته
ببار ای همزبون ٬ تنها و خسته
صدای چک چک آواز خوندن
ترانه تو قفس آوای بودن
ببار حالا از این درد زمونه
که تنهایی منو کرده دیوونه

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه چهارم فروردین 1387  |
 هنوز ...

 

 

می نویسم تا اگر امدی بدانی که هنوز فراموشت  نکرده ام ....  و  چه  کوچک است  کلبه  دلتنگی هایم ....

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوستت داره وقتي نااميدشدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي روكه به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشكنه به ياد بيار كسي روكه توي دلت يه كلبه ساخته بود وقتي چشمات از تصويرم تهي شدند به ياد بيار كسي رو كه حتي توي عكسش هم بهت لبخند مي زنه

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 حقیقت

 

 

 

در این مدت از عمرم که احساس محبت و عشقم را بی دريغ به پايت ريختم تو فقط مانند بتی سنگی نظاره گر بودی و در سودای غرورت سر به آسمان می سائيدی بی آنکه بدانی چگونه پروانه وار گردت پر می زنم و در آتش بی عاطفه ای تو می سوزم . بدان که کار پروانه در سودای يار سوختن است و کار شمع بی رحمانه سوزاندن . اين دیگر انتهای سوختن من بود .­

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 آه

 

 

اگه می دونستی چقدر تنهام برام اشک می ریختی

اما اگه می دونستی چقدر اشک می ریزم هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی

 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم اسفند 1386  |
 خدایا...

 

 

خوش به حال پرنده

پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست

پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

و خوش به حال هوایش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده

                             که مثل آدم نیست ...

 

امشب با تمام دلتنگی ام می نویسم

نمی دونم ولی دلم خیلی گرفته

دارم دیوونه می شم

این غمو تا کی باید به دنبال خودم بکشم

خدایا خودت راحتم کن

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 نظر خواهی
دوستان گلم سلام

می خوام محتوای وبلاگم رو عوض کنم

ازتون می خوام که در این رابطه کمکم کنید

ممنونم

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 خداحافظ

قطره اشكي آرام بر روي گونه اي چكيد

نمي دانست به كجا امده، اما يك چيز را خوب مي دانست راز تولدش را ، اينكه از كجا امده

قطره اشك مي دانست چقدر با ارزش است

مي دانست كه از بخار قلبي عاشق برخاسته . پر از نور بود و پر از حرارت

ارام ارام كوير تبدار گونه ها را طي مي كرد . به اطرافش نگاه كرد

دنياي غريبي بود

قلب هایي را ديد كه آتش عشق آنها خاموش شده بود

چشم هايي را ديد كه خالي از ذره اي صداقت بودند هيچ اشكي در آنها نبود

خشك خشك ، بي مهر بي مهر

و...

قطره اشك هاي را ديد كه در زير قدم هاي بي محبت عابران محو محو شده بودند

از خود پرسيد :

(( آيا من هم چنين سرنوشتي دارم ؟

آيا بخار اين قلب عاشق روزي خاموش خواهد شد ؟

آيا ... عشق نابود خواهد شد ؟

آيا فريب تا ابد باقي خواهد ماند ، تظاهر به عشق ، نفرت ، دوري؟ ))

اما...

انگار پايان راه بود ؛

لرزان و غمگين از گونه جدا شد . مي دانست چه سرنوشتي دارد

مي دانست چه درد بزرگي ست درد تظاهر به عشق آدمها

زير لب آرام با خود مي گفت :

(( اگر روزي عشق بميرد

اگر روز ي صداقت يك نگاه بميرد

اگر روزي ... ))

....آرام و بي صدا بر روي زمين افتاد

و مثل هزاران هزار قطره ي اشك زير قدم هاي بي احساس عابران محو شد .

قطره اشك مرد.

و تنها از او يك خاطره ماند براي گونه هاي كه اشك مهمان هميشگي اوست

براي گونه هايي كه شايد هرگز ارزش قطره اشكهاي پرسوز را نداند

اگر روزي صداقت يك نگاه بميرد ....

ديگر هيچ نخواهد ماند

 

نمی دونم چی بگم فقط اینو می تونم بگم که خیلی بده آدم از یه سوراخ چند بار مارگزیده بشه

حالم از هر چی تظاهره بهم می خوره آخه چرا آدما چشاشونو می بندن و همش دروغ می گن به روزی هم فکر نمی کنن که رسوا بشن . واقعا ....

این یه خداحافظیه

وبلاگ آه از بین می ره

شاید برای همیشه

اگه تونستم یکی دیگه می سازم در غیر این صورت ...

از همه شما دوستان عزیزم خداحافظی می کنم

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 تولدت مبارک

وقتی با تمام وجود عاشق هستی اما باید از همه این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری. چون فقط فقط به فکر او هستی. به فکر اینکه او مال تو نمی شود ... هیچ وقت... به خدا خیلی سخت است نگاهت را برای همیشه از او بدزدی چون او را دیگر نمی توانی ببینی. آره واقعاً حقیقت دارد که وقتی عاشق شدی نباید او بداند .خیلی سخت است آنقدر سخت . چشمهایت هم دیگه یاریت نمی کند.  دیگه طاقتم تمام شده . چند روز  چندساعت چندسال عاشق بمانم . تا کی . هیچ جوری از این موضوع رها نمی شوم.اشتباه من این بود که عاشق شدم.آنهم عاشق او ... اما مگه من خودم را عاشق کردم. چرا خدایی که مرا عاشق کرد به فکر این نبود که یک روزی مثل الان این حق را دارم که با همه وجود فریادبزنم: بابا پس تکلیف این همه علاقه چی می شود. جزاین است که مثل هر بار به جای شکایت خودم را به دروغ دلداری بدهم. جزاین است که خنده های مصنوعی تحویل اطرافیانم می دهم. مثل همیشه برای جدایی نگاه سردم را به زمین خدا می دوزم وحالا در تنهایی خودم این حق را پیدا کردم با تمام وجود گریه کنم. ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتوانستم به او بگویم : پس حق من چی ؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم. چرا نباید بدانم چی به سر دلم آمده. مثل همیشه دلم به چشمام وچشمام به فکرم ... همه به همه دستور می دهند صبور باش گریه نکن. این وسط فقط روحم است که دیگر جانی ندارد. من شرمنده چشمام هستم .شرمنده دلی هستم که هر بار از طرف او شکسته شده. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم. یعنی ارزش و عدالت عشق آنقدر کم است....فقط سکوت .

 

امروز تولدت هست همیشه منتظر همچین روزی بودم تا بهت ثابت کنم که چقدر ...  اما تو هیچ وقت نفهمیدی .

ولی تو دیگه نیستی واقعا موندم چرا اینجوری شد . چرا دست تقدیر تو رو از من گرفت  خوب من که تنهایی نمی تونستم همه چیزو درست کنم .

ولی از همین جا سالروز تولدت رو بهت تبریک می گم امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشی گلم .

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 خدایا...

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

پس خدا جون منو برگردون که دلم خیلی پره

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هشتم شهریور 1386  |
 تو ندونستی ...

از تـو و فــاصله بـا تــــو


از تـو بـا حضـوري دلتنگ


تنها مونده بغضي سنگيـن


کـه تو سينه ميـزنه چنگ


ايــن غــم پنهونــي مـن


تـو نـدونستي چه تلـخـه


اين تو خود شکستن مـن


تـو نـدونستي چـه سخته


کاشکــي بـودي تـا ببيني


لحظه هام بي تو ميميرن


واســه بـــا تــو نبــودن


انتقــام ازمـن ميگيرن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
 اما ...

من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی

می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم

می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست

می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم

اما تو نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه ...

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 او هرگز شکستم را نفهمید

شبي غمگين شبي باراني و سرد
مرا در غربت فردا رها كرد
و دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت: تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و نفهميد كه در
قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهمید.

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386  |
 چرا ... ؟
|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
 
 
بالا